سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
بی تو ...

بیدار شده ام و به عقربه های ساعت چشم دوخته ام.

چقدر بی هدف میروند و چقدر خالی از حضور تو هستند ...

مرا به تو وصل نخواهند کرد این بی جان های متحرک!

هیچ صبحی دیگر با دستهای تو شروع نمی شود و من در ازدحام

خاطرات صبح های عاشقانه مان به تاریکی مطلق فرو خواهم رفت.

من اکنون تمام شده ام ... برگرد و مرا دوباره آغاز کن

ای طلوع روشن دیروزهایم ...


نوشته شده در شنبه 95/6/6ساعت 12:48 صبح توسط زهره نظرات ( ) | |

تو آمدی ... اما دیر بود!

من بی تو تمام کوچه های شهر را پیموده ام

و تمام کتابهای شعر را از بر شده ام

و بی حضور دستانت شکوفه های جوانیم را به دست باد سپرده ام...

تو رسیدی و درخت سیب باغچه کوچکم شکوفه زد!

من اما نفهمیدم ...چه فرقی میکند باغچه ام سبز باشد یا زرد؟!

طعم سیب هایم شیرین باشد یا ترش؟ ... و یا حتی تلخ؟

تو دیر رسیدی ... من دیگر بهار نمی شوم

جغرافیای تن محزونم یک فصل را مدام تجربه میکند .. پائیز را

تو مرا بهار نخواهی کرد ...!

من تنها میخواهم باشی و پذیرای گله هایم!

چرا دیر آمدی؟! ... چرا بی من بودی؟ ...


نوشته شده در چهارشنبه 95/6/3ساعت 2:21 عصر توسط زهره نظرات ( ) | |

 

 

گم میشوم از دست خود، دیگر مرا تدبیر نیست

اینگونه سرد و ساکتم، ذهن مرا تقصیر نیست

گفتی قلم در دست گیر، اعجاز کن آئینه را

اما دگر کو آینه؟، دیگر مرا تصویر نیست

از آن زمان که پله ها راه مرا سد کرده اند

دیگر نشد بینم رخم، دیگر مرا امید نیست

روی همه آئینه ها خط میکشم با هق هقم

تو گوش کن سوز مرا، همخانه ام تا عید نیست!

حالا که گفتی بنگرم آئینه را، دریافتم

این زهره دیگر معنیش، آن شمع چون خورشید نیست...




نوشته شده در جمعه 95/4/25ساعت 5:14 عصر توسط زهره نظرات ( ) | |

 

 

 

کاش عکسی داشتم از چهره ات

کنار گلهای داوودی و نسترن

و هربار که تنهاییم را با قاب کوچک طلاییت تقسیم میکردم

نور چشمان مهتابیت روح تازه ای میدمید به لحظه هایم

و عطر گردنت

مثل دشتی آغشته به بوی نرگس مست

مثل بوی نم باران

می تراوید لابه لای گلبرگ هایی که تو را در آغوش کشیدند ...


نوشته شده در جمعه 95/3/21ساعت 7:43 عصر توسط زهره نظرات ( ) | |

 

 

سلام بهار زیبا ...

سلام اتفاق سبز هرساله ... سلام ماجرای تکراری دوست داشتنی

دلتنگت بودم ... دیر آمدی اینبار ..

چند ماه است نفسهایم محتاج عطر شکوفه های سپیدت شده است.

انگار اینبار نبودنت طولانی تر شد! بیشتر از 365 روز ... خیلی بیشتر!

آنقدر که دلم تنگ نبودنت شد.

حالا این روزهای آخر اسفند سنگی شده برایم ... سنگین و دردناک.

زودتر بیا ...

نبودنت تمام شهر را سرد کرده است ... تمام چشم ها مرده اند... تمام قلبها کاغذی.

بیا و مرا به میهمانی تولدت دعوت کن ...

من برایت انارهای شب یلدایم را کنار گذاشته ام ...

برایت برف پانزده دی را دست نخورده نگه داشته ام ...

من تمام زیبایی های تلخم را پیشکش قدم های سبز تو خواهم کرد ...

بیا و نفس های به شماره افتاده ام را طراوتی شیرین ده ...

بیا و منِ تمام شده را دوباره شروع کن ...

راستی ... کمی امیدهایت را به من قرض میدهی ؟!

میخواهم از پیچک های مهربانت به خدا برسم ...

میخواهم عاشقانه های نسترن دشت های دور واسطه ام شوند ...

واسطه ی آشتی ام با خدا ...

زودتر بیا بهارم ... دیگر نفسی نمانده ...

بیا و لابه لای عطر نفس های بنفشه ات خداییم کن ...

زودتر بیا ...


نوشته شده در سه شنبه 94/12/25ساعت 2:33 عصر توسط زهره نظرات ( ) | |

 

تو رفتی ... خورشید غروب کرد 

و شمارش گذر شبهای مکرر، سهم من از زیستن شد

نبودی و ندیدی ... که انتظار لحظه ای دیدن چشم هایت

گیسوان مشکی ام را سفید پوش کرد ...!

عهد کرده ام اینبار

شب که فرا برسد تمام فاصله ها را میان انگشتانم مچاله خواهم کرد

دیگر امیدی نیست ... تو برنخواهی گشت میان روزهای بی کسی ام

من استعفا میدهم از سخت ترین کار دنیا ... بی هیچ پاداشی

از این انتظار کشنده

بگذار به حساب تمام شدنم

من تمام شدم 

دیگر هیچ عاشقانه ای را در هیچ کجای این شهر شلوغ و در هیچ زمانی تقدیمت نخواهم کرد

میروم ... با کوله باری از هیچ هایی که سنگینی اش روحم را به نیستی کشانده

دلت اگر تنگ شد برای بودنم ... مرا پیدا کن ... همین حوالیم

قرارمان پشت شبهای تاریک تنهائیم... زیر درخت اناری که به من بخشیدی 

کنار عاشقانه های کاغذیم ... میان نگاهمان

قرارمان پشت هیچستان ...!


نوشته شده در سه شنبه 94/12/18ساعت 3:47 عصر توسط زهره نظرات ( ) | |

خاموش می شوم

وقتی بدون نیم نگاهی

رد میشوی از کنار هرچه بودنم

و تاوان این خاموشیم را

گیسوانم پس میدهند ...!

وقتی دستهای تو محروم کرده اند آنها را

از شانه زدن ...

چشمهایم را می بندم

و می چینم آرامش روزهای گذشته ات را ...!

وقتی نیستی

زیبایی های زنانه ام آوار می شوند روی احساسم.


نوشته شده در یکشنبه 94/12/16ساعت 8:17 عصر توسط زهره نظرات ( ) | |

 

شبیه روز اول هفته هستی ...

مثل شروع های ناشناخته ... با استرسی بی علت

مثل شروع سال جدید ... پر از دلخوشی های کوتاه!

مثل دعای لحظه تحویل سال ... پر از امید ... از ته دل

دعایی که فقط در حد دعا میماند و هیچگاه قرار نیست مستجاب شود!

" حول حالنا الی احسن الحال "

آن حالی که قرار است دگرگون شود ... قرار است شود بهترین حال ...

تو شبیه تمام چیزهای ناشناخته و بی علتی ...

و من همین چیزهایت را دوست دارم ...شبیه دعا بودنت را ...

حالا که بیش از یک چشم بر هم زدن تا تکرار دوباره اش نمانده ...

حالا که دیگر نگاهم نمیکنی ... حالا که سهمی از تو برای من نیست

لااقل برایم دعا کن ... خواستی بخوانی دعای تحویل سال را

چشمهایت را ببند و دستهایت را رو به آسمان بگیر ...

من حال دگرگون میخواهم ... دعا کن نصیبم شود ...!


نوشته شده در دوشنبه 94/12/10ساعت 8:45 عصر توسط زهره نظرات ( ) | |

 

اینجا ... پشت میز کارم نگاهت بود که از کنارم رد شد. 

مثل تمام روزهای دیگر با صدای قدمهایی محکم و با صلابت

و شاید هم کمی ترسناک!

مثل آن پنج شنبه ای که عاشقانه هایم را در کاغذ کوچکی،

در دستانی پر از تشویش تقدیمت کردم و تو مبهوت شدی و

بعد از کنارم با صدای قدمهایی محکم رد شدی و من ترسیدم!

یادم می آید لیوان چای دستت بود. صدایت کردم و تو آمدی.

با نگاهی مهربان . نامه را به دستت دادم، کلماتی درهم گفتم

و بعد سراسیمه از پله ها دویدم.

نفهمیدم تو کی و کجا آن را خواندی و چه فکری کردی .

اما از آن به بعد دیگر نگاهم نکردی!

تو سربه زیر تر شدی و من عاشق تر ...

تو کمرنگ تر شدی و من هر روز پر از رنگهای رنگین کمان حضورت ...

این که می گویند تو هدایت کننده ای راست است؟!

پس چرا راه درست را نشانم ندادی؟

شاید همین است تفاوت من با دیگران برایت ...

تو جام مرا می شکنی ... پس به من می اندیشی !!


نوشته شده در شنبه 94/12/8ساعت 9:34 عصر توسط زهره نظرات ( ) | |

 

 

گاهی می آیی ... گاهی که من نیستم

و من از طراوت دفتر شعر و مداد قرمزم عبورت را می فهمم!

می نشینم روی صندلی

و زل میزنم به شیشه ای که هر روز از پشت آن می گذری.

با یک کیف چرمی ... یک عالمه مشغله ... یک دنیا سکوت

و یک نگاه ...! نگاهی عمیق با چشمان قهوه ایت...

آبی نیستند ...

اما انگار سیلی می شوند از جمع تمام اقیانوسها

و جاری می کنند حس درونم را ...

تنها یک نگاه ... نگاهی که مرا به نوشتن وادار می سازد!


نوشته شده در دوشنبه 94/11/5ساعت 8:48 عصر توسط زهره نظرات ( ) | |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت